سفره خالی
یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد : کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت اقا سفره خالی می خرید...؟
+ نوشته شده در ساعت توسط
|
وبلاگ اطلاع رسانی و اجتماعی كوی دلبر با بیش از یک میلیون صفحه اینترنتی ،معتبر ترین و بزرگ ترین وبلاگ فارسی زبان است.این وبلاگ در سایت ساماندهی وزارت فرهنگ و ارشاد ثبت گردیده و تابع قوانین نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران می باشد.