X
تبلیغات
کوی دلبر - حسين منصور حلاج

حسين منصور حلاج

حسین منصور حلاج

حسین منصور حلاج

چون دوست آمد پیش من شد عشقبازی کیش من

                                                             چون عشق او شد خویش من از خویش بیزاری کنم

تــــدبـــیــر کــــار عــاشــــقــان زور و زر و زاری بـــود

                                                              چون مــن نـــدارم زور و زر از ســــوز دل زاری کـــنم

بیوگرافی و زندگی نامه منصور حلاج

ابوالمغیث عبدالله ابن احمد ابن ابی طاهر مشهور به حسین ابن منصور حلاج (زادهٔ ۲۴۴ هجری)‌ از عارفان و شاعران ایران در سدهٔ سوم و دهه اول قرن چهارم هجری‌است، که تخلص شعری حسین داشت.

برای وی کنیه‌های دیگری نیز چون «ابو عماره»، «ابو محمد» و «ابو مسعود» نیز آورده‌اند.

اهل فارس او را ابوعبدالله الزاهد، اهل خراسان ابوالمهر، اهل خوزستان حلاج الاسرار، در بغداد مصطلم، در بصره مخبر. اهل هند ابوالمغیث و اهل چین او را ابوالمعین می‌خواندند.

برای لقب او، «حلاج»، سه توجیه ذکر گردیده است:

  1. پدرش شغل حلاجی داشته است.
  2. نیکو سخن می‌گفته و اسرار را حلاجی می‌کرده است.
  3. معجزه‌ایی در همین زمینه از خود نشان داده است. از کنار یک انبار پنبه می‌گذشت اشاره کرد و دانه از پنبه بیرون آمد.

حسین ابن منصور حلاج در سال ۲۴۴ هجری قمری در روستای تور از توابع بیضای فارس در خانواده‌ای تازه مسلمان و سنی مذهب متولد شد و در دارالحفاظ شهر واسط به کسب علوم مقدماتی پرداخت. او در ۱۲ سالگی حافظ کل قرآن شد. سپس برای درک مفاهیم قرآن نزد سهل بن عبدالله تستری رفت و راه و رسم تصوف را از او آموخت و خرقه پوشید. در ۱۸ سالگی به بغداد رفت و از آنجا راهی بصره شد و نزد عمرو بن عثمان مکی ۱۸ ماه همنشین شد. در این ایام شطحیات حلاج آغاز گشت و از این رو بود که عمرو بن عثمان از او رنجید و او را از خود راند. او نیز راهی بغداد شد و در حلقه درس جنید بغدادی وارد شد اما جنید او را به سکوت و خلوت نشینی فراخواند.

مدتی بدین سان در سکوت گذراند ولی تاب نیاورد و برای زیارت کعبه راهی مکه شد و یک سال تمام در مجاورت بیت‌الحرام ماند. غذایش در هر روز سه لقمه نان و اندکی آب بود و جز برای قضای حاجت از آن خارج نمی‌شد. پس از مجاورت کعبه به بغداد بازگشت و دوباره به حلقه یاران جنید بغدادی پیوست اما به جهت دعوی «اناالحق» از جانب آنها طرد شد و رابطه خود را با صوفیه برید. بعد از سفر سوم خود به حج، پدر زنش ابویعقوب و استادش عمروبن عثمان نیز از او بیزاری جستند. جنید نیز پس از ایجاد اختلاف و شنیدن سخنان حلاج به او گفت: تو در اسلام رخنه ای و شکافی افکنده ای که سر جدا شده از پیکرت می تواند آن را مسدود کند.

پس از اایجاد اختلاف بین حلاج و اساتیدش او سفرهایی به هند، خراسان، ماوراء‌النهر، ترکستان، چین و... نمود و طرفداران و پیروانی را نیز با خود همراه کرد. طوری که مردم هندوستان او را «ابوالمُغیث» مردم چین و ترکستان «ابوالمعین»، مردم خراسان و فارس «ابوعبدالله زاهد» و مردم خوزستان او را «شیخ حلاج اسرار» خطاب می‌کردند.

او پس از سفرهای طولانی و دیدار با مانویان و بودائیان به بغداد بازگشت و نقطه تمرکز فعالیتهای خود را در آنجا قرار داد. او در میان مردم می گشت و با انجام اموری خارق العاده آنها را به عقاید خویش دعوت می‌کرد و به آنان اینطور می‌گفت که مهدی موعود از طالقان ظهور خواهد کرد و ظهور وی نزدیک است. به همین جهت بزرگانی چون شیخ توسی ، ابن اثیر و ابن ندیم او را در زمره مدعیان بابیت قرار داده‌اند.

پس از انزوا و دوری حلاج از اهل تصوف وی سعی کرد در میان امامیه برای خود طرفدارانی پیدا کند و با وجودی که حلاج اهل تسنن بود، با ارسال نامه‌هایی به بزرگان امامیه چون ابوسهل نوبختی و ابوالحسن بابویه خود را نائب امام زمان معرفی می‌کرد. حلاج پس از ادعای بابیت تصمیم گرفت ابوسهل اسماعیل بن علی نوبختی (متکلم امامی) را به مسلک خویش درآورد که در نتیجه هزاران شیعه امامی که تابع او بودند را به عقاید حلولی خویش معتقد سازد. به ویژه آنکه جماعتی از درباریان خلیفه، به حلاّج حسن نظر نشان داده و جانب او را گرفته بودند. ولی ابوالحسن بابویه که پیری مجرّب بود، نمی‏توانست ببیند او با مقالاتی تازه، خود را معارض حسین بن روح نوبختی وکیل امام غایب معرفی می‏کند.

ابوسهل نوبختی در پاسخ به حلاج گفت: «وکیل امام زمان باید معجزه (گواهی بر مدعا) داشته باشد. اگر راست می‏گویی، موهای مرا سیاه کن. اگر چنین کاری انجام دهی، همه ادعاهایت را می‏پذیرم». حسین بن منصورحلاج که می‌دید ناتوان است، با تمسخر مردم روبه‏رو شد و به قم شتافت و به مغازه علی بن بابویه (پدر شیخ صدوق) رفت و خود را نماینده امام زمان خواند. مردم قم نیز بر وی شوریدند و او را با خشونت از شهر بیرون افکندند. ابن حلاج، پس از آن‌که جمعی از خراسانیان ادعایش را پذیرفتند، دوباره به عراق رفت.

افکار شطح‌گونه و رفتار عجیب و خارق‌العاده حلاج باعث شد که معتزلیان به حیله‌گری و شعبده بازیش محکوم کنند. سرانجام حلاج بر اثر فتوای ابوبكر محمد بن داوود مؤسس مذهب ظاهریه مبنی بر واجب بودن قتل او و اقامه دعوای سهل بن اسماعیل بن علی نوبختی و پيگيري های ابوالحسن علی بن فرات وزیر شيعی مقتدر عباسی در سال ۳۰۱ در بغداد به زندان افتاد و پس از هفت ماه محاكمه در سال ۳۰۹ به فرمان حامد بن عباس وزير وقت عباسی به دار آویخته شد.

پروفسور ادوارد براون درباره حلاج مي نويسد: "راست است، نويسندگاني که تراجم احوال اولياء و اوتاد و پيران طريقت را نوشته اند؛ حسين بن منصور حلاج را اندکی به شکل ديگري معرفی کرده اند، لیکن شهرت او به همان اندازه ميان هم وطنانش پايدار است و شاعران صوفي منش مانند فريد الدين عطار نيشابوری ، حافظ و امثالهم اکثر نام وی را با ستايش ذکر مي کنند.

عطار نيشابوري و حلاج

شيخ محمد فريدالدين عطار نيشابوری در کتاب تذکرةالاولياء خود درباره حسين منصور حلاج چنين نوشته است: « آن قتيل الله في سبيل الله، آن شير بيشه تحقيق، آن شجاع صفدر صديق، آن غرقه درياي مواج، حسين منصور حلاج رحمةالله عليه، کار او کاری عجب بود، واقعاً غرايب که خاص او را بود که هم در غايت سوز و اشتياق بود و در شدت لهب و فراق مست و بي قرار. شوريده روزگار بود وعاشق صادق و پاک باز وجد و جهدي عظيم داشت، و رياضتی و کرامتی عجب. علی همت و رفيع و رفيع قدر بود و او را تصانيف بسيار است به الفاظي مشکل در حقايق و اسرار و معانی محبت کامل. فصاحت و بلاغتی داشت که کس نداشت. و دقت نظری و فراستی داشت که کس را نبود. و اغلب مشايخ کبار در کار او ابا کردند و گفتند او را در تصوف قدمی نيست، مگر عبدالله خفيف و شبلی و ابوالقاسم قشيری و جمله مأخران الا ماشاءالله که او را قبول کردند. و ابو سعيد بن ابوالخير قدس الله روحه العزيز و شيخ ابوالقاسم گرگانی و شيخ ابوعلی فارمدي و امام يوسف همدانی رحمةالله عليهم اجمعين در کار او سيری داشته اند و بعضی در کار او متوقف اند. چنان که استاد ابوالقاسم قشيری گفت در حق او که: اگر مقبول بود به رد خلق مردود نگردد، و اگر مردود بود به قبول خلق مقبول نشود. و باز بعضی او را به سحر و جادو نسبت کردند و بعضی اصحاب ظاهر به کفر منسوب گردانيدند. و بعضی گويند از اصحاب حلول بود. و بعضی گويند تولی به اتحاد داشت. اما هر که بوی توحيد به وی رسيده باشد هرگز او را خيال حلول و اتحاد نتواند افتاد، و هر که اين سخن گويد سرش از توحيد خبر ندارد... اما جماعتی بوده اند از زنادقه در بغداد چه در خيال حلول و چه در غلط اتحاد که خود را "حلاجي" گفته اند و نسبت بدو کرده اند و سخن او فهم ناکرده بدان کشتن و سوختن به تقليد محض فخر کرده اند. چنانکه دو تن را در بلخ همين واقعه افتاد که حسين را. اما تقليد در اين واقعه شرط نيست، مرا عجب آمد از کسی که روا دارد که از درختی اناالله برآيد و درخت در ميان نه، چرا روا نباشد که از حسين اناالحق برآيد و حسين در ميان نه.... بعضي گويند حسين منصور حلاج ديگرست و حسين منصور ملحدی ديگرست و استاد محمد زکريا و رفيق ابو سعيد قرمطی بود و آن حسين ساحر بوده است. اما حسين منصور از بيضاء فارس بود و در واسط پرورده شد. و ابو عبدالله خفيف گفته است که حسين منصور عالمي رباني است. و شبلي گفته است که من و حلاج يک چيزيم، اما مرا به ديوانگی نسبت کردند خلاص يافتم، و حسين را عقل او هلاک کرد. اگر او مطعون بودي اين دو بزرگ در حق او اين نگفتندي. اما ما را دو گواه تمام است و پيوسته در رياضت و عبادت بود و در بيان معرفت و توحيد و درزي اهل صلاح و در شرع و سنت بود که اين سخن ازو پيدا شد. اما بعضي مشايخ او را مهجور کردند، نه از جهت مذهب و دين بود، بلکه از آن بود که ناخشنودي مشايخ از سرمستی او اين بار آورد. » سپس داستان بر دار شدن او را چنين بيان داشته است:

نقل است که در زندان سيصد نفر بودند، چون شب درآمد گفت: اي زندانيان شما را خلاص دهم! گفتند چرا خود را نمي دهی؟! گفت: ما در بند خداونديم و پاس سلامت مي داريم. اگر خواهيم بيک اشارت همه بندها بگشائيم. پس به انگشت اشارت کرد، همه بندها از هم فرو ريخت ايشان گفتند اکنون کجا رويم که در زندان بسته است. اشارتي کرد رخنها پديد آمد. گفت: اکنون سر خويش گيريد. گفتند تو نمی آئی؟ گفت: ما را با او سری است که جز بر سر دار نمی توان گفت. ديگر روز گفتند زندانيان کجا رفتند؟ گفت: آزاد کرديم. گفتند تو چرا نرفتی؟! گفت: حق را با من عتابی است نرفتم. اين خبر به خليفه رسيد؛ گفت: فتنه خواهد ساخت، او را بکشيد.

پس حسين را ببردند تا بر دار کنند. صد هزار آدمی گرد آمدند. او چشم گرد می آورد و ميگفت: حق، حق، اناالحق.... نقل است که درويشی در آن ميان از او پرسيد که عشق چيست؟ گفت: امروز بيني و فردا بيني و پس فردا بيني. آن روزش بکشتند و ديگر روزش بسوختند و سوم روزش بباد بردادند، يعني عشق اين است. خادم او در آن حال وصيتی خواست. گفت: نفس را به چيزی مشغول دار که کردنی بود و اگر نه او ترا به چيزی مشغول دارد که ناکردنی بود که در اين حال با خود بودن کار اولياست. پس در راه که مي رفت مي خراميد. دست اندازان و عيار وار می رفت با سيزده بندگران، گفتند: اين خراميدن چيست؟ گفت: زيرا که بنحرگاه (محل کشتار) ميروم. چون به زير دارش بردند بباب الطاق قبله برزد و پاي بر نردبان نهاد؛ گفتند: حال چيست؟ گفت: معراج مردان سر دار است. پس ميزری در ميان داشت و طيلسانی بر دوش، دست برآورد و روی به قبله مناجات کرد و گفت آنچه او داند کس نداند. پس بر سر دار شد.

پس هر کسي سنگی می انداخت، شبلی موافقت را گلی انداخت، حسين منصور آهی کرد، گفتند: از اين همه سنگ هيچ آه نکردی از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت: از آنکه آنها نمی دانند، معذور اند از او سختم می آيد که او می داند که نمی بايد انداخت. پس دستش جدا کردند، خنده بزد. گفتند: خنده چيست؟ گفت: دست از آدمی بسته باز کردن آسان است. مرد آنست که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در ميکشد قطع کند. پس پاهايش ببريدند، تبسمی کرد، گفت: بدين پاي خاکی ميکردم قدمی ديگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند، اگر توانيد آن قدم را ببريد! پس دو دست بريده خون آلود بر روی در ماليد تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد؛ گفتند: اين چرا کردي؟ گفت: خون بسيار از من برفت و دانم که رويم زرد شده باشد، شما پنداريد که زردی من از ترس است، خون در روی در ماليدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه مردان خون ايشان است. گفتند: اگر روی را بخون سرخ کردی ساعد باری چرا آلودی؟ گفت: وضو ميسازم. گفتند: چه وضو؟ گفت: در عشق دو رکعت است که وضوء آن درست نيايد الا بخون. پس چشمهايش را برکندند قيامتی از خلق برآمد. بعضی مي گريستند و بعضی سنگ می انداختند. پس خواستند که زبانش ببرند، گفت: چندان صبر کنيد که سخنی بگويم. روی به سوی آسمان کرد و گفت: الهی بدين رنج که براي تو بر من می برند محرومشان مگردان و از اين دولتشان بی نصيب مکن. الحمد الله که دست و پای من بريدند در راه تو و اگر سر از تن باز کنند در مشاهده جلال تو بر سر دار می کنند. پس گوش و بينی ببريدند و سنگ و روان کردند. عجوزه ای با کوزه در دست می آمد. چون حسين را ديد گفت: زنيد، و محکم زنيد تا اين حلاجک رعنا را با سخن خداي چه کار. آخر سخن حسين اين بود که گفت: حب الواحد افراد الواحد. پس زبانش ببريدند و نماز شام بود که سرش ببريدند و در ميان سربريدن تبسمی کرد و جان بداد و مردمان خروش کردند و حسين گوی قضا به پايان ميدان رضا بردند.

آثار حسین منصور حلاج

از حلاج کتابهای فراوان نقل شده‌است از جمله: «طاسین الازل و الجوهر الاکبر»، «طواسین»، «الهیاکل»، «الکبریت الاحمر»، «نورالاصل»، «جسم الاکبر»، «جسم الاصغر»، و «بستان المعرفة».دو دیوان اشعار نیز از او به زبانهای عربی و فارسی از وی به جای مانده که در اروپا و ایران به چاپ رسیده‌است.

حلاج در آثار دیگر بزرگان

بیشتر شاعران پس از او از یک بیت تا یک فصل از دیوان خود را به او اختصاص داده‌اند. فصلی از کتاب تذکرة الاولیا عطار به او اختصاص دارد. حافظ درباره او می‌گوید:

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

علامه محمد اقبال لاهوري درباره بردار کشيدن حسين منصور حلاج چه زيبا سروده است:

کم نگاهان فتنه ها انگيختند بنده حق را به دار آويختند

آشکارا بر تو پنهان وجود بازگو آخر گناه تو چه بود؟

همچنین از ابوسعید ابوالخیر:

روزی که انالحق به زبان می‌آورد منصور کجا بود خدا بود خدا

همچنین سنایی،صائب تبریزی ، مولوی، فخرالدین عراقی، مغربی تبریزی، محمود شبستری، قاسم انوار و شاه نعمت الله ولی درباره او بیت‌هایی سروده‌اند.

نقل قولی دیگر از منصور حلاج

حسین منصور حلاج سرور اهل اطلاق و سرمست جام اذواق ، حلاج اسرار و کشاف ، استاد بود . سمعانی در کتاب انساب آورده که مولد او بیضای فارس است و در دار المومنین شوشتر نشو و نما یافته دو سال در آنجا به تلمذ سهل ابن عبد الله اشتغال نموده آنگاه در سن 18 سالگی از آنجا به بغداد رفت و با صوفیه آمیزش نمود . مدتی در صحبت جنید و ابوالحسن نوری به سر برده و باز به شوشتر آمد ه کدخدا شد باز با جمعی از فقرا به بغداد رفت و از آنجا به مکه واز مکه به بغداد مراجعت نمود و به زیارت جنید رفت و از او مسئله پرسید و او جواب نفرمود و با او گفت تو در این مسئله مدعئیی پس حسین از این معنی آزرده شده به شوشتر آمده و قریب یک سال اقامت کرد و در این مرتبه او را وقعی در دل مردم به هم رسید تا آنکه اکثر ابنای زمان بر او حسد بردند آنگاه 5 سال از شوشتر غایب  شده به خراسان و ماوراء النهر و از آنجا به سیستان و ازآنجا به فارس رفت و شروع در نصیحت خلق و دعوت ایشان به جانب پروردگار نمود و جهت مردم آنجا تصانیف نمود و در آنجا او را عبدالله زاهد می گفتند آنگاه از فارس به اهواز رفت و فرزند خود احمد نام را از شوشتر به آنجا طلبید و در مقام اظهار اشراق قلب و کرامات شده از اسرار مردم و ضمائر ایشان خبر می داد و بنابراین او را حلاج الاسرار می گفتند تا آنکه ملقب به حلاج شد بعد از آن به بصره آمده و اندک روزی آنجا بود ودوباره به مکه رفت و جمعی کثیر با او همراه شدند و ابو یعقوب نهرجوری با او ملاقات کرد و در مقام انکار او شد آنگاه به بصره مراجعت کرد و یک ماه در آنجا توقف نمود و از آنجا باز به اهواز آمده و از اهواز به بغداد و از بغداد باز به مکه رفت و بعد از این سفر به بلاد سترگ مانند چین و هند و ترکستان در آمد و خانه و عقار به هم رسانید پس جمعی از علمای ظاهر مانند محمد ابن داوود و امثال او بر او متغیر شدند و خلیفه وقت معتصم را نیز بر او متغیر ساختند که" اناالحق" می گوید تا آنکه حامد ابن عباس که وزیر بود قاضی بغداد را که ابو عمر محمد ابن یوسف بود با دیگر علماء حاضر ساخت و علمای بی دیانت به مجرد امر وزیر به اباحه خون حسین محضر نوشتند و مضمون نامه را به عرض خلیفه رسانیدند و بعد از دو روز حکم شد که دو هزار تازیانه بزنند اگر بمیرد فبها و الا  سر او را از بدن جدا سازند آنگاه او را بر سر جسر بغداد بردند و دو هزار تازیانه زدند و حسین در هیچ مرتبه آهی نکشید و همی  " احد احد "  می گفت پس او را بردند تا به دارش کشند مخلوق به دور او گرد آمده بودند و او نگاه می کرد و می گفت " حق حق انا الحق" در آن حال درویشی از او پرسید که عشق چیست گفت : امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی . یعنی امروزم بکشند و دوم روزم بسوزند و سیم روزم بر باد دهند  . خادم وصیتی خواست گفت نفس را به چیزی مشغول دار و گرنه او تو را مشغول گرداند . پسرش گفت ای پدر مرا وصیتی کن گفت چون جهانیان در اعمال کوشند تو در چیزی کوش که آن علم حقیقت است پس در راه که می رفت می خرامید با بندهای گران و نعره زنان می گفت " حق حق حق " تا به زیر دارش بردند بوسه بر دار زد و گفت : معراج مردان عشق است . میزری بر میان بست و طیلسان بر افکنده  دست بر داشت و روی به قبله مناجات کرد و گفت آنچه او داند . چون بر سر دار شد جماعتی که از مریدانش بودند سوال کردند که چه گویید ما که مقران توایم و در منکران که سنگ خواهند انداخت گفت ایشان را دو ثواب است و شما را یک ثواب باشد از بهر آنکه شما را به من حسن ظنی بیش نیست  و ایشان از قوت توحید و صلابت شریعت می جنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظن فرع ، پس شبلی در برابر آمده و به آواز بلند بانگ کرد گفت ای حلاج  ، کمترین مقام این است که می بینی گفت بلندتر کدام است گفت تو را بدان راه نیست . پس هر کسی سنگی می انداخت شبلی گلی در انداخت حلاج آهی کرد . گفتند آخر این همه سنگ انداختند هیچ نگفتی از این گل آه کنی ؟ گفت آنها نمی دانند معذورند . از او سختم می آید که داند و نمی باید انداخت . پس دست بریدند خنده زد گفتند چیست گفت الحمدلله که دست ما را بریدند مرد آن باشد که دست صفات ما را که کلاه همت از تارک عرش می رباید ببرد . پاهایش را بریدند تبسمی کرد گفت بدین پای  که سفر خاکی کردمی قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم خواهم کرد . پس دو دست بریده را بر روی مالید و سرخ روی شد . گفتند : چرا ؟ گفت : نمازی که عاشقان گزارند وضو را چنین باید کرد . پس چشمهایش را برکندند افغان از خلایق برخاست بعضی می گریستند و بعضی دیگر سنگ می انداختند .پس خواستند که زبانش را ببرند گفت چندان صبر کنید که سخنی بر گویم روی سوی آسمان کرد و گفت  بدین رنجی که از برای من بر می دارند محرومشان مکن واز این دولتشان بی نصیب مگردان . الحمدلله اگر دست و پای من بریدند بر سر کوی تو بود و اگر سرم از تن جدا کردند در مشاهده جمال تو  بود و اگر سرم از او نقصانی پذیرد بد باشد پس گوش و بینی او را بریدند و آخر کلمه ای که با آن متکلم شد این بود که :حب الواحد افراد الواحد له . این آیت برخواند: یستعجل بها الذین لایومنون بها و الذین آمنو مشفقون منها و یعلمون انها الحق من ربک . و از ابواسحاق رازی نقل نموده که در وقتی که او را صلب می نمودند نزدیک او ایستاده بودم شنیدم که می گفت :  الهی اصبحت فی دار الرغائب انظر الی العجائب . الهی انک تئودد الی من یوذیک فکیف من یودی فیک . در میان سر بریدن تبسمی نمود جان داد .
حسین منصور گوی قضا را از حق به بیابان رضا انداخت  و از هر یک بند او خروش " انا الحق" می آمد  . پس پاره پاره کردندش که از او گردنی و پشتی بماند همچنان" انا الحق" می گفت . بسوخستند و خاکسترش را در دجله ریختند از آن هم آواز می آمد . کس را از اهل طریقت این فتوح حاصل نشد . یکی از مشایخ طریقت گفت : آن شب را به زیر دار خفته بودم آوازی شنودم که" اطلعناه علی اسرارنا فافشی سرنا فهذا جزاء من یفشی سرنا" شعر خواجه علیه الرحمه گواه است .

گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند   ***      جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
سبب کشتن حسین منصور از قراری که در کتاب انساب سمعانی و کتاب معتبر سنجری که در زمان شمس المعالی سمت تالیف یافته مذکور است که حسین منصور مردم را به امام مهدی ( علیه السلام ) دعوت می کرد و به مردم می گفت که عنقریب از طالقان دیلم بیرون خواهد آمد . بنابراین او را گرفته به بغداد بردند و مواخذه نمودند و از اینجا معلوم می شود که گناه حسین منصور انتساب به مذهب امامیه و اعتقاد به وجود حضرت مهدی ( علیه السلام )  و دعوت مردم به نصرت آن حضرت و شورانیدن مردم بر خلفای عباسی بوده است .
وی در سال  758میلادی در جنوب ایران به دنیا آمد و به مطالعه حکمت پرداخت و در 64 سالگی در سال 822میلادی به درجه شهادت نائل آمد .
اندر کرامات حسین منصور حلاج
نقل است که در شبانه روز 400 رکعت نماز کردی و بر خود لازم داشتی .
نقل است که گرد او عقربی دیدند که می گردید قصد کشتن کردند گفت دست از وی بدارید که 12 سال است که ندیم ماست و گرد ما می گردد .
نقل است که طایفه ای در بادیه او را گفتند ما را انجیر می باید دست در هوا کرد و طبقی انجیر تر پیش ایشان نهاد و یک بار دیگر حلوا خواستند طبقی حلوا  شکری گرم پیش ایشان نهاد .
پرسیدند که طریق به خدا رسیدن چگونه است گفت دو قدم است و رسیدنی : یک قدم از دنیا بر گیر و یک قدم از عقبی و اینک رسیدی به مولی .
پرسیدند از فقر ، گفت " فقیر آن است که مستغنی است از ماسوی الله و ناظر است به الله " و گفت " چون بنده به مقام معرفت رسد بر او وحی فرستند و سرّ او گنگ گردانند ( = راه اندیشه ها را بر باطن او می بندند ) تا هیچ خاطر نیاید او را مگر خاطر حق" .
نقل است که شب اول که او را حبس کردند بیامدند و او را در زندان ندیدند و جمله زندان بگشتند و کس را ندیدند و شب دوم نه او را دیدند و نه زندان را و شب سوم او را در زندان دیدند گفتند شب اول کجا بودی و شب دوم تو وزندان کجا بودی گفت شب اول من در حضرت ( = پیشگاه خداوندجهان ) بودم از آن اینجا نبودم و شب دوم حضرت اینجا بود از آن ، من و زندان هر دو غایب بودیم و شب سوم باز فرستادند مرا برای حفظ شریعت ، بیایید و کار خود کنید .
از سخنان اوست : در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الّا به خون .
در وقت قتل وی هر خون که از وی بر زمین می آمد نقش " الله" ظاهر می گشت .
وی با خادم گفته بود که چون خاکستر من در دجله اندازند آب قوّت گیرد چنانکه بغداد را بیم غرق باشد آن ساعت خرقه من به لب دجله بر تا آب قرار گیرد .
گویند در آخرین لحظات می گفت " اقتلونی یا ثقاتی   انّ فی قتلی حیاتی "

گلچینی از اشعار زیبای حسین منصور حلاج

بشارت باد ای عاشق که یار آمد به مهمانی

                                         سبک جان را نثارش کن مکن دیگر گران جانی

چرا آشفته عقلی گر از عشقش خبر داری

                                          چرا وابسته جانی اگر جویای جانانی

اگر خواهی که عشق او گریبان گیر جان گردد

                                           برافشان دامن همت ز گرد عالم فانی

الا ای طایر قدسی در این گلشن چه می پویی

                                            مگر یادت نمی آید ز گلشن های روحانی

چو بومان گرد هر ویران چرا سرگشته می گردی

                                            به سوی شاه خود بازآ که تو شهباز سلطانی

برآور یک نفس از جان بسوزان این دو عالم را

                                            که تا جانان پدید آید از این جلباب ظلمانی

به تیغ عشق قربان شو شهید عشق جانان شو

                                            که تا عمر ابد یابی به حکم نص فرقانی

دلا در بوته عشقش دمی بگذار و صافی شو

                                             که نقد قلب نستانند صرافان ربانی

حسین ار بنده فرمان شوی سلطان عشقش را

                                             سلاطین جهان الحق کنندت بنده فرمانی


تابه كي ناله و فرياد كه آن يار كجـاســت
همه آفاق پراز يار شد اغيــار كجـاســت
آتشين غيرت عشق آمدو اغياربســوخـت
چشم بازي كه نبيند به‎جز از يار كجاست
همه ذرات جهـــان آئينـــــه مطلوبنــد
خرده بيني كه بود طالب ديـــدار كجاست
سرِّ توحيد زِهُـر ذر‏ّه عيـــان مي‏گــردد‎
بي نيازي كه بود واقف اسرار كجاست
يـوسـف مصـريِ ما بـر سـر بـازار آمـد
اي عزيـزان وفا پيشه ، خريـدار كجـاسـت
عيسي خسته دلان ميرسد از عالم غيــب
سر بيمار كـه دارد ، دل بيمار كجـاســت
هركه بيدار بود ، دولت بيــــدار بُــرُد
دوست در جلوه ولي عاشق بيدار كجاست


عشق است آتشی که به یک دم جهان بسوخت

در قصر دل فتاد و روان شاه جان بسوخت

گفتی زعقل در مگذر راه دین سپر

کو عقل ودین که عشق هم این وهمان بسوخت

ای فتنه ی زمانه و ای فتنه ی زمین

جانم مسوز ور نه زمین و زمان بسوخت

من خود شناسمت که زانوار عارضت

یک شعله بر فروخت یقین وگمان بسوخت

گفتی نوازمت چو بسازی بسوز عشق

والله دراین امید توان جاودان بسوخت

عشق تو آتش ودل بنده سوخته

آتش فتاده سوخته دل را روان بسوخت

جان حسین ازغم عشقت بسوخت لیک

هرگز دلت نسوخت که آن نا توان بسوخت


كعبه صورت اگر دور است و ره ناايمن است                  كعبه معني بجو اي طالب معني بيا

گر خليل الله به بطحا كعبه ایی بنياد كرد                        در خراسان كرد ايزد كعبه ديگر بنا

از شرف آن كعبه آمد قبله گاه خاص وعام                در صفا اين كعبه آمد سجده گاه اصفيا

از صفا و مروه آن كعبه اجگر دارد شرف                     از مروت وز صفا اين كعبه دارد صدبها

از منا بازار آن كعبه اگر آراسته است                           اندر اين كعبه بود بازار حاجات ومنا

از وجود مصطفي گر گشت آن كعبه عزيز          يافت اين كعبه شرف از نور چشم مصطفی

خواجه هر دو سرا يعني امام هشتمين         سر جان مرتضی سلطان علي موسي الرضا

گوهر درج جلالت ماه برج سلطنت                                      آفتاب اوج عزت شاه فوج اوليا


ذات با جود و سجودش بود از ابنای نوح             كشتي اش زان يافت بر جودی محل استوا

چون يكي بود از دعا گويان جان او خليل                      آتش نمرود بر وي گشت باغ دلگشا


تا عشق توام بدرقه راه حجاز است * * * اندر حرم وصل دلم محرم راز است

احرام در دوست چو از صدق ببستيم * * * در هر قدمي كعبه صد گونه نياز است

عمريست كه در آتش سوداي تو چون شمع * * * كار دل آشفته من سوز و گداز است

نزديك محبان ره كعبه دو سه گام است * * * كوته نظر است آنكه بگويد كه دراز است

عشقست كه در كسوت هر عاشق و معشوق * * * گه اصل نياز است و گهي مايه ناز است

تا سلطنت عشق شود ظاهر و پيدا * * * آفاق پر از قصه گيسوي دراز است

من بنده ندارم هنري در خور شه ليك * * * از روي كرم شاه جهان بنده نواز است

عشاق نوا چون ز در دوست بيابند * * * در جان حسين آرزوي عزم حجاز است


عشاق وفا پيشه اگر محرم مائيد * * * از خود به درآئيد و در اين بزم در آئيد

در بزم احد غير يكي راه ندارد * * * با كثرت موهوم در اين بزم ميائيد

تا نقش رخ دوست در آيينه ببينيد * * * زنگار خود از آينه دل بزدائيد

چون صاف شد آيينه زاغيار بدانيد * * * كايينه و هم ناظر و منظور شمائيد

كونين چه جسم است و شما جان مقدس * * * عالم چو طلسم است و شما گنج بقائيد

مستور شد اندر صدف آن گوهر كمياب * * * گوهر بنمايد چو صدف را بگشائيد

در كعبه دل عيد تجلي جمالت * * * اي قوم به حج رفته كجائيد كجائيد

سرگشته در آن باديه تا چند بپوئيد * * * معشوق همين جاست بيائيد بيائيد

چون مقصد اصلي ز حرم كعبه وصل است * * * غافل ز چنين كعبه مقصود چرائيد

گفتار حسين است ز اسرار خدائي * * * دانيدش اگر واقف اسرار خدائيد


چو عاشقان حرم كعبه لقا جويند * * * قدم چو سست شود در رهش به سر پويند

براي غسل كه در طوف كعبه مسكون است * * * وجود خويش به خوناب ديده ها شويند

به بوي دوست چو احرام صدق بربندند * * * ز خار باديه گلهاي آرزو بويند

خزينه هاي سلاطين به نيم جو نخرند * * * شكستگان كه گدايان درگه اويند

مقام روضه فردوس آرزو نكنند * * * مجردان كه مقيمان خاك آن كويند

به صورت ارچه محبان دوست بسيارند * * * وليك يك صفت و يك حديث و يك رويند

اگر چه همچو حسينند واقف اسرار * * * چو محرمي نبود راز دل نمي گويند


ميان باديه تو خفته ایی و از هر سو * * * براي غارت عمر تو قاصدان در كار

دلا نگر كه رفيقان هم نفس رفتند * * * تو منقطه ز رفيقان بوادي خونخوار

به شوق بند ز ميقات صدق احرامی * * * كه تا شوي همه عمره ز خويش برخوردار

وقوف در عرفات شريف عرفان كن * * * طواف كعبه حق از سر صفا بگذار

اگر به صدر حرم ره نمي توانی برد * * * نماي سعي كه اندر حريم يابي يار

چرا نمی كنی ای دوست جان خود قربان * * * چو دست داد تو را عيد اكبر از ديدار

بگوي ترك سر و پاي از طريق مكش * * * گرت كشند به زاري و گر كشند به دار

حسين چون سفر راه كعبه در پيش است * * * به هيچ يار مده خاطر و به هيچ ديار


در راه اشتياق تو ای كعبه مراد * * * هر دم هزار قافله دل شده تلف

عالم پر از تجلي حسن و تو وانگهی * * * چندين هزار عاشق جوينده هر طرف

از شوق رو به پيش تو قربان كنند جان * * * عشاق گرد كعبه كويت كشيده صف

من آستين زهر دو جهان برفشانده ام * * * تا آستان عشق تو را كرده ام كنف

در خلوتی كه جلوه گه چون تو يوسفي ست * * * دوشيزدگان عالم غيبي بريده كف

ای دل حجاب تن مطلب زانكه هست حيف * * * درياي پر ز گوهر و محبوب زير كف

گر داغ بندگی تو ای شه برم به خاك * * * همچون حسين بندگي خواجه نجف

از مير و شحنه باك ندارد كسي كه كرد * * * همچون حسين بندگی خواجه نجف


عزيزان وفا پيشه مباركباد اين منزل * * * كه مي افزايد از نورش صفاي جان اهل دل

به معني كعبه جانهاست اين منزلگه عالي * * * براي طوفش از هر سو ببسته قدسيان محمل

ز خاك پاي اين درگه طلب كن دولت اي عاشق * * * كه هست اين آيت رحمت شده بر خاكيان نازل

دلا بيدار شو يكدم كه جان عزم سفر دارد * * * چه جاي خواب اين مسكن كه همراهست مستعجل

وداع عمر نزديك و تو خود دوري نه اي آگه * * * رفيقان بار بستند و تو خود بنشسته اي غافل

تو را اين خويشتن بيني سبل شد ديده دل را * * * اگر ديدار مي خواهي زديد خويشتن بگسل


ما كه در باديه عشق تو سرگردانيم * * * كعبه كوي تو را قبله دلها دانيم

چشم ما گر همه با ناوك محنت دوزند * * * ديده بر دوختن از ديده تو نتوانيم

كوي تو كعبه و ديدار تو عيد اكبر * * * كيش ما اين كه در آن عيد تو را قربانيم

عوض كوي تو گر روضه رضوان بدهند * * * هم به خاك سر كوي تو كه ما نستانيم

داغها بر جگر ماست چو لاله ليكن * * * به نسيمي ز وصال تو گل خندانيم

ما گداي در ياريم وليكن چو حسين * * * اندر اقليم وفاداري او سلطانيم


تا به سوداي تو از راه دراز آمده ايم * * * ناز ميكن كه به صد گونه نياز آمده ايم

نازنينی تو اگر ناز كني ميرسدت * * * ما گدايان به نياز از پی ناز آمده ايم

از غمت سوخته و طالب درمان نشده * * * با تو در ساخته و از همه باز آمده ايم

سينه پرداخته از غير ز غيرت آنگاه * * * در حريم حرمت محرم راز آمده ايم

گر بيابيم طواف حرم كعبه رواست * * * كز سر صدق و صفا سوي حجاز آمده ايم

از تو شاهی و ز ما بندگی درگاهت * * * بهر حاجت به در بنده نواز آمده ايم

طاق ابروي تو طاق است به خوبی زان رو * * * تا در آن طاق چو زاهد به نماز آمده ايم

باز كن پرده ز رخ زانكه در خانه دل * * * كرده بر غير تو اي دوست فراز آمده ايم

رشته شمع دل از آتش عشقت چو حسين * * * سالها سوخته با سوز و گداز آمده ايم


سرگشته در اين باديه تا چند ببوئيم                       اي كعبه مقصود تو را از كه بجوئيم

ما شيفته باد صبائيم شب و روز                          باشد كه نسيمي ز رياض تو ببوئيم

گر در حرمت محرم اسرار نباشيم                باري نه بس است اين كه گداي سر كوئيم

در دين وفا سجده ما نيست نمازي                       تا چهره به خون دل آشفته نشوئيم

بر هستي ما سنگ فنائی بزن اي عشق           چون غرقه به حريم چه محتاج سبوئيم

رقص و طرب ما همه از زخم تو باشد                   كاندر خم چوگان رضای تو چو گوئيم

ما همچو حسين از غمت آشفته سرشتيم                معذور همی دار گر آشفته بگوئيم


گر طالب حق دامن پيري نگرفتي * * * شايسته درگاه شهنشاه نبودی

گر طور ز موسي نبدي از اثر عشق * * * سرمست تجلي رخ شاه نبودی

گر كعبه ز احمد نشدي صاحب تشريف * * * تا حشر سزاوار چنين جاه نبودی

گر شاه خلايق نشدی جلوه گر حسن * * * چندين تتق و خيمه و خرگاه نبودی

منصور ز جانبازي خود شوق نكردي * * * گر جذب نهانيش ز درگاه نبودي

گر جان حسين از غم فرقت نشدي ريش * * * هر دم جگرش سوخته از آه نبودی


 
Text Backlink ExchangesCopyright www.dafaabi.blogfa.com© All rights reservedکوی دلبر